Entezare Mashuqh

این وبلاگ رو فقط برای یه نفر ساختم....امیدوار مورد پسندش قرار بگیره

+ خلوت های نیمکت ها

شب و باد سرد

خلوت نیمکت ها بود

و سکوتی جاری

که هر از گاهی

میشکست با آهی

با بغض بی صدایی

افتادن آخرین برگ درخت

جلو پاهای خسته من

می دیدم

سکوت و تنهایی و غصه و غم

با چشمانی خیس

که می بارید از ماتم

از زمین خسته شدم

نگاهم را دوختم به آسمان بهت زده و کبود و انگار تنها مثل من

ستاره ها را دیدم

همه آنها را کنار هم چیدم

تا رسیدم به رنگه چشمایه نابه تو

بغضم گرفت

آسمان هم تنها بود

انگار دلش هوای ابری می خواست

کسی چیزی نمی فهمید

آسمان هم بغض داشت

بغضی که در بزرگی آسمان هم نمی گنجید

دست هایم آه...

باورش سخت بود

خلوت نیمکت ها

من بودم آنجا

با یادت تنها

نغمه سو سویه باد  بغضم را سنگین تر کرد...

دلم هوای تازه می خواست مهربانم

به دنبال دلت آمد

و چه هوای مبهمی

تازه پر از شب و اشک و غم و دل تنگ

تازه...

فهمیدم تو هم مثل خودمی

صدایی سکوت را شکست باز

صدایی جز ناله خودم نبود

و چند آه و چشمای خیسم

تنها من بودم و خیالت و آسمان پر از غم

و تو آن سو تر ها

با چشمانه نازت

می خوانی شرح دل و احساسم را

نمی دانی چه تلخ بود

بغضم که جانم را می فشرد

دنیایی از آه

من و خیالت تنها

خلوت نیمکت ها

وقتی که شب بود

و باد سردی می وزید

نویسنده : امین انصاری مهر ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ شب زمستانی

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین »
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

نویسنده : امین انصاری مهر ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خواستگاری پسر نوح از دختر هابیل

[تصویر: gslevcq8ja7amjmvnbd.jpg]


پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت...
دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛همسری ام را سزاوار نیستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی،به پیمان و پیامش نیزغرورت غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟
پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا ان که بر کشتی سوار است. من خدایم را لا به لای طوفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل
دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی ، ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست
پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدارومریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد
دختر هابیل کفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد
پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: "شاید آن که جسارت عصیان دارد،شجاعت توبه نیز داشته باشد". شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد
دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه کفت: شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید اغشته باشد.اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال ازمون و خطا این همه نیست
پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش.پیش از انکه دست های درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت
من اینگونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است، راه تو
مطمئن تر، دختر هابیل
پسر نوح این را گفت و رفت. دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسریش را سزاوار بودم؟

نویسنده : امین انصاری مهر ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ هنوزم دوست دارم

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم

نظره تو چیه؟

 

نویسنده : امین انصاری مهر ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ عشق ماندگاااار

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد. پیاده رو در دست احداث بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد. مرد به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.

پس از پانسمان زخم ها ، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوانها بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت : که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند. برای همین دلیل عجله اش را پرسیدند.

پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او میخورم،نمیخواهم دیر شود.

پرستاری به او گفت : شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم که امروز دیرتر می رسید.

پیرمرد جواب داد متاسفم.او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد.

پرستارها با تعجب پرسیدند : پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه نزد او می روید در حالی که شما را نمی شناسد.

پیرمرد با صدای غمگین و آرام گفت : "اما من که میدانم او چه کسی است"

 

نویسنده : امین انصاری مهر ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ آینه و سادگیم

آینه پرسیدچرادیرکرده است؟
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟
خندیدم و گفتم اوفقط اسیر من است
تنهادقیقه ای تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد شده است
شاید قرار تغییر کرده است
خندید به سادگیم آینه وگفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگو
گفت خوابی سالها دیر کرده است
در آینه به خود نگاه می کنم آه
عشق تو عجیب مرا پیر کرده است
گفت آینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است

نویسنده : امین انصاری مهر ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دو روز به پایان جهان

 

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیش‌تری از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت! (فرشته سکوت کرد)

آسمان و زمین را به هم ریخت! (فرشته سکوت کرد)

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت! (فرشته سکوت کرد)

به پرو پای فرشته پیچید! (فرشته سکوت کرد)

کفر گفت و سجاده دور انداخت! (باز هم فرشته سکوت کرد)

دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد ! ( این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت:)

بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن!

لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کاری می‌توان کرد…؟

فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی‌آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن!

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند! می‌ترسید راه برود! نکند قطره‌ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد، بعد با خود گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی جه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد و می‌تواند…

او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی ‌را به دست نیاورد، اما… اما در همان یک روز روی چمن‌ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن‌هایی که نمی‌شناختنش سلام کرد و برای آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد!

او همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود . . .

نویسنده : امین انصاری مهر ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  


باز هم غم عشق و ناله جدایی در من فغان کردن می دانم آیا آب عشقی پیدا خواهد شدکه این آتش را در من خاموش کندگر این آب پیدا نشد این آتش در من چه خواهد کردمرا خواهد سوزاندولی من از خدا می خواهم که این آتش آتش عشق تو باشدخدایا! ما اگر بد کنیم،تو را بنده های خوب بسیار است، تو اگر مدارا نکنی ما را خ دای دیگر کجاست ؟

نویسنده : امین انصاری مهر ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم... بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد... خسته شدم بس که تنها دویدم... اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن... می خواهم با تو گریه کنم ... خسته شدم بس که... تنها گریه کردم... می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...خسته شدم بس که تنها ایستادم

نویسنده : امین انصاری مهر ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

بعضی ها وقتی کاری داشته باشند دوستت هستند بعضی ها وقتی گیر می کنند دوستت هستند بعضی ها نیستند و وقتی هم هستند بهتر است نباشند بعضی ها نیستند و ادای بودن در می آورند بعضی ها در عین بودن هرگز نیستند بعضی های دیگر هم به طور کلی هستند ولی آدم نیستند آنهای دیگری هم که آدم هستند نیستند

نویسنده : امین انصاری مهر ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

نگاهت را به کسی دوز که قلبش برای تو بتپه چشمانت را با نگاه کسی اشنا کن که زندگی را درک کرده باشه سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای تپشهای قلبت تو را بشناسه آرامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشه لبخندت را نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه رویایت رو با چهره ی کسی تصویر کن که زیبایی را احساس کرده باشه چشم به راه کسی باش که تو را انتظار کشیده باشه اما عاشق کسی باش که تک تک سلولهای بدنش تقدس عشق را درک کند

نویسنده : امین انصاری مهر ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــریبه ! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکد یگــرنگــــاه کنیم

نویسنده : امین انصاری مهر ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ زندگی....

رسم زندگی این است روزی کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده مثل یک مهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی ؟ این رسم زندگیست پس تنها آوازبخوان

نویسنده : امین انصاری مهر ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ غم

غــــــــــــــــــــــــــم
 
 

در ابتدای زندگیم چیزی در گوشم زمزمه کرد که تا آخر عمر همراه تو هستم

پرسیدم چیستی؟

گفت : غــــــــــــم

فکر کردم غــــم عروسکی است که میتوانم تا پایان عـــمر با آن بازی کنم اما...

اما بعدها فهمیدم عروســـــــکی هستم که بازیچه غـــم شده ام...

نویسنده : امین انصاری مهر ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ انتهای کوچه

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهای کوچه .....
نویسنده : امین انصاری مهر ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ کلمه کوتاه

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !


تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!


تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، ***جه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛


هق هق شبونه ؛ افسردگی ،پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !


برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد


و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد


تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
نویسنده : امین انصاری مهر ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ نبودنت....

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...


ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...


کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...


کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم


و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است


میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...


کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...


میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود


میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...


انتــــــــــــــــــــــ ـــــــظار ...
نویسنده : امین انصاری مهر ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

از روزگار دلم گرفته از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم بارون ببار دلم گرفته
برای گم کردن خویش رها شدن از کم و بیش
برای در خود گم شدن جدا از این مردم شدن
بهانه ی گریه می خوام بهانه ی فریاد زدن
بیا تو باش ای مهربان بهانه ی گریه ی من
از روزگار دلم گرفته از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم بارون ببار دلم گرفته
از من دیگه هیچی نمونده یه قصه ام صد باره خونده
امروز هوا هوای گریه س گونه هامو بارون پوشونده
ابر غمم بارون نمی شه درد سکوت درمون نمی شه
بخون برام از پشت شیشه درد سکوت درمون نمی شه
از روزگار دلم گرفته از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم بارون ببار دلم گرفته

 

نویسنده : امین انصاری مهر ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ در کوچه های تنهایی.....

در کوچه های تنهایی به او برخوردم

گفت کیستی؟ گفتم دیوانه

گفت هم سفرم شو؟

گفتم تو را با دیوانه چکار؟

گفت تنهایم و همسفر می خواهم پس دستم گیر

با هم همسفر شدیم در سرزمینه عشق

در راه با کسی دیگر اشنا شد و گفت من میروم همسفر

گفتم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت تو دیوانه ای بیش نیستی

خنده ای تلخ کردم و گفتم

( دیوانه هم صاحب وخدای دارد)

 

نویسنده : امین انصاری مهر ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ جمعه ی ساکت...

جمعه ی ساکت
جمعه ی متروک
جمعه ی چون کوچه ها کهنه غم انگیز
جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار
جمعه ی خمیازه های موذی کشدار
جمعه ی بی انتظار
جمعه ی تسلیم
خانه ی خالی
خانه ی دلگیر
خانه ی در بسته بر هجوم جوانی
خانه ی تاریکی و تصور خورشید
خانه ی تنهایی و تفال و تردید
خانه ی پرده کتاب گنجه تصاویر
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت
زنگی من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت....

نویسنده : امین انصاری مهر ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد